Esfanj’s Weblog

Just another WordPress.com weblog

آگوست 16, 2008

دسته‌ها: ترشحات مغز من — esfanj @ 6:06 ق.ظ

من شبا رو دوست دارم. شبا همه چیز جدی تر، بزرگ تر و عمیق تره. مشکلات بزرگ ترن و همه چیز ترسناک تره.

بعد صبح که پا میشی می بینی تمام چیزایی که دیشب انقدر بزرگ و وحشتناک بودن،به نظر امقانه و پیش پا افتاده میان.

اما یه وقتی میشه که صبح با بغض پا میشی و می بینی تمام چیزایی که دیشب آزارت می دادن هنوزم رنج آورن. اونوقته که می فهمی شاید گاهی اوقات مشکلاتی وجود دارن که واقعا مشکلن. مسائلی که واقعا بزرگن. چه شب چه روز

 

ژانویه 8, 2008

دسته‌ها: ترشحات مغز من — esfanj @ 1:07 ب.ظ

بعد از مدت ها دوباره قلم به دست می گیرم. موسیقی فضای اطرافم را پر کرده.چه تاثیر غریبی دارد. قصد ندارم مختصر بنویسم. به تفصیل. بی پروا.چشمانم را می بندم. موسیقی اطرافم جریان دارد. تصاویر از برابرم می گذرند.همه سیاه و سفید. هرگز نتوانستم تصاویر را رنگی ببینم. نه در خواب و نه در بیداری. شاید چیزی که می بینم دنیای حقیقی باشد. سیاهی ظلم، سفیدی نیکی. تنالیته از مینور به ماژور تغییر می کند. چه تطبیق جالبی!  بسیارند زمان هایی که به خودمان می اندیشم. از روزمرگی خود را بیرون می کشم و به روند تاریخ فکر می کنم که چگونه گاهی ظلن است و گاهی نیکی. و آیا واقعا این خوبیست که همواره پیروز است؟ یا ظلم همواره غالب است و گاهی، فقط اندک زمانی، در میان ظلم، آزادی و برابری ظاهر می شود. وقتی این دو دائم تناوب دارند چگونه می توان فهمید کدام یک غالب است؟صدای ویلن با عظمت جریان دارد: احساس سبکی می کنم. اکنون معلقم. تصاویر تغییر می کنند. به کتابی که تازه خوانده ام فکر می کنم.با چه زبان ساده ای و با به تصویر کشیدن یک زندگی معمولی از تمام روند زندگی انتقاد کرده بود. من دانستم که حتی یک دلقک لامذهب مست، می تواند از هر آدمی بهتر و پاک تر باشد. پاکی انسان ها به شغل و مذهب و نژاد آنها نیست.ویلن سل با صدای محزونش به اعماق قلبم نفوذ می کند:این منم. پشت پیانو. بطری های کنیاک روی پیانو ردیف شده اند. سر و وضعم نا مرتب است. به شدت عصبی به نظر می آیم. می نوازم. نه! خوب نیست. فکر می کنم. باقی مانده بطری را یک نفس سر می کشم. سیگاری آتش می زنم. باز فکر می کنم. با چشمان بسته. نتی که بیانگر حال و روزم در آن لحظه باشد. لاغر و رنجور شده ام. عرق، سیگار، کم خوابی(در واقع بی خوابی) و نخوردن. سرانجام کار واضح است اما تنها مسئله مهم نتهای موسیقی اند که قبل از نابود شدنم به وجودشان بیاورم. کمال در فناست…سوال و جواب ارکستر و ویلن:سالن رقص. زنان با دامن های پر چین. مردان با کت شلوار و کراوات. والس، صدای برخورد گیلاس های پر از شراب سرخ. در گوشه و کنار زوج هایی در حال بوسیدن یکدیگر یا شاید …سازهای بادی ملودی را در دست می گیرند. تم تکرار می شود:تصویر باز هم تغییر می کند. تصویر قبلی می رود اما چیزی جای آن را نمی گیرد. سیاهی مطلق. شاید سفیدی مطلق. من اکنون به “هیچ” می اندیشم. خالی ام از همه چیز. سبک  و آزاد.انسانی روی زمینی پر از برف با چشمانی بسته، دراز کشیده و به “هیچ” فکر می کند. 

 

دسامبر 30, 2007

دسته‌ها: ترشحات مغز من — esfanj @ 8:44 ق.ظ

مرگ درست در یک قدمی ماست و هر لحظه ممکنه که سر برسه و بهمون سلام کنه و از اون به بعد هر سال میاد. درست مثل تولد که هر سال میاد. تفاوت چندانی ندارن …   

 

دسامبر 23, 2007

دسته‌ها: ترشحات مغز من — esfanj @ 1:36 ب.ظ

سکوت

اینجا ساکته.جز چند تا صدای زمینه،هیچ چیزی نیست.می تونم افکار آدمای اینجا رو حدس بزنم.هر کسی به یه چیزی فکر می کنه.اطرافم شلوغه.کتاب، کاغذ، وسایل کار …دلم می خواد حرف بزنم.

حرف درست و حسابی.حرفی که مال منه.حرف خودم.حرفی که تقلید از دیگزان نباشه.می تونم حرفامو بنویسم.مهارتم تو این کار بیشتره.ولی کو خواننده یا شنونده؟بهتره حرفامو تو دلم،به در و دیوار بزنم.توی سکوت یا شلوغی، دیوار شنونده خوبیه.حتی اگه بلندم نگی،می شنوه.ولی تو سکوت،من بهتر می گم.من توی سکوت،آروم ترم.اینجا ساکته.شاید به خاطر همینه که،قلم تو دستمهودارم می نویسم.چون اینجا ساکته…

 

دسامبر 12, 2007

دسته‌ها: اتفاقات روزانه — esfanj @ 4:13 ب.ظ

امروز به ضرورت وجود بوت پی بردم!این مردم احمق گاهی اوقات انقدر لج آدمو در میارن که دلت می خواد یه بلاهای بدی سرشون بیاری.مثلا موی طرفو بگیری و به مدت 10 دقیقه به صورت متوالی سرشو بکوبی به دیوار. ولی از آنجایی که این خشونتا میسر نیست ،میتونی با کوبیدن پاهات رو زمین عصبانیتتو تخلیه کنی که البته این نیازمند بوته که صدای لگداتو بشنوی!!؟ پ.ن. فکر کنم تاثیرات عده ای باعث شده که خیلی خشن بشم:D

 

اکتبر 4, 2007

دسته‌ها: ترشحات مغز من — esfanj @ 7:38 ق.ظ

دلینگ دلینگ* زنگ حسابان. معلم غول پیکرم.ن میاد تو. با صدای مهربونش می گه بچه های گلم می خوایم رفع اشکال کنیم.صدای بچه ها که دارن شماره سوالا رو می گن می ره بالا. با اینکه رو همه سوالا فکر کردم و از 9 تا سوال 11 تا رو نتونستم حل کنم، بازم عین ماست میشینم و به سوالایی که پای تخته حل می شه نگاه می کنم. بعدشم از روی تخته اسکن می کنم و بدون هیچ گونه پردازشی رو دفترم پرینت رنگی می گیرم!(این تیکه به قول یه نفره)خب تقصیر من چیه که وقتی نمی تونم سوالی رو حل کنم، دونستن جوابش برام یه آرزو نمی شه. مگه از یه اسفنج چقدر می شه توقع داشت؟ توضیحات: نمی دونم صدای زنگ مدرسه چه شکلیه.

 

سپتامبر 26, 2007

دسته‌ها: اتفاقات روزانه, ترشحات مغز من — esfanj @ 7:04 ب.ظ

فیزیک فیزیک عربی ادبیات

باید هاردمو عوض کنم یه فن قوی تر بذارم سی پی یو رو هم یه صفایی بدم!!

 

سپتامبر 19, 2007

دسته‌ها: اتفاقات روزانه — esfanj @ 5:34 ق.ظ

دیروز سوار یه تاکسی شدم.راننده از این آدما بود که می رن بالا منبر.از بحث بنزین و ترافیک کار به خانواده و فرزند رسید و در این باب یارو یه شعر خوبی خوند که می خوام واستون بگم:

دشمنی شیرین تر از اولاد نیست                     شاخ گاوی بدتر از داماد نیست

 

سپتامبر 12, 2007

دسته‌ها: ترشحات مغز من — esfanj @ 7:54 ق.ظ

آدما نابود می شن، ذره ذره تحلیل میرن. و من هر چقدر که بزرگتر میشم اینو بیشتر در اطرافیانم حس می کنم.پایان تلخیه به ویژه بعد از اون همه دست و پا زدن برای اینکه فقط یه لحظه بیشتر سرشونو بیرون باتلاق نگه دارن.

 

سپتامبر 8, 2007

دسته‌ها: اتفاقات روزانه — esfanj @ 5:51 ق.ظ

پاواروتی عزیز دیده از جهان فروبست.روحش شاد !

برای ادای احترام به این بزرگوار بعد از خوندن این پست یک دقیقه سکوت کنید.